تبليغاتX
--> آرشیدای مامان


آرشیدای مامان


arshida amozegari

مسافرت شمال
پنجشنبه ۱۴/۳/۸۸ ما حرکت کردیم به طرف خطه زیبای مازندران.

آرشیدا خانم هم که عاشق آب و دریا ودو تامایوشو گذاشت تو کیفش که یک وقت مامان اونا رو گم نکنه.

بعد هم که لب دریاوشیطنتهااااااااااااااااااااااااااااااااااا

فرداشم نمک آبرود و حسابی خوشگذروندن

 

 

نويسنده: مامان آرشیدا (شیوا) ? تاريخ: دوشنبه هجدهم خرداد 1388 ? موضوع: ?

دکتر رفتن ما
یک مشکلی هست که هر از چندگاهی هی پیدا میشه هی گم میشه .اونم مشکل سرفه های مسلسلی آرشیدا ست که واقعا" فکر منو مشغول کرده و اعصابمو خورد.

بچهم یکدفعه شروع میکنه به سرفه های پی در پی به طوری که رنگ صورتش بر می گرده و صورت کوچولوشو کلی اذیت میکنه.

دیروز میخواستم ببرمش دکتر جدیدی که آدرسشو گرفته بودم و متخصص آلرژی بود .

وقتی از مهد اومد دیدم زیاد سر حال نیست ،یک کم باهاش بازی کردم که سر حال بشه و پیش دکتر زیاد اذیت نکنه.

موقع رفتن شده بود و هرچی میگم:آرشیدا مامان بدو دیر شدا !

مامان کجا میخوام بریم؟

میخوایم بریم پیش دوست بابا!!!

چی کار کنیم؟

عکستو نشون بدیم بگیم آرشیدا چرا اینقدر سرفه میکنه؟

مامان من نمییام!!!!!!!!

دخترم آقا دکتر که آمپول نمی ده فقط میگه دهنتو باز کن .............همین!

مامان تو برو پیش آقا دکتر و دهنتو باز کن تا ببینه!!!!

.

.

باشه آرشیدا نیا !خودم تنها می رم.

من رفتم و در خونه رو بستم .۴ دقیقه پشت در وایسادم و طاقت نیاوردم رفتم تو.

مامان میدونستم زود زود بر میگردی!!!!!

نه مامان جون کیفمو جا گذاشتم اومدم کیفمو بر دارم

.

برا اینکه ضایع نشم دوباره داشتم می رفتم بیرون که آرشیدا گفت:

مامان تو بری شنگول و منگول مییان پیش من؟

نه مامان جون

آقا گرگه چی مییاد اینجا؟

نه مامان جون

خوب پس برو

.

.

.

.

۱۰ دقیقه گذشت و آرشیدا خانم نه تنها نیومد بیرون بلکه داشت تو خونه برا خودش آواز میخوند

انگشتم کجایی ؟ انگشتم کجایی؟ . .. . . . .. .........زیر دماغ من!! هیسسس هیسسسسس

یک توپ دارم گل گلییه سرخ و سفیدو آبییه......................................

دیدیم فایده ندارم ......زنگ در خونه رو زدم

یکبار.....دو بار........سه بار.........چهار بار...............یکدفعه آرشیدا گفت:

آقا گرگه اینقدر زنگ نزن من درو باز نمیکنمممممممممممم!!!!!!!!!!

.

.

.

بعد از ۴۵ دقیقه مثل یک انسان درمانده ،مودب رفتم تو و با منت کشی از دختر عزیزم اونو بردم دکتر!!!

 

نويسنده: مامان آرشیدا (شیوا) ? تاريخ: یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ? موضوع: ?

آرشیدا مامان جون،از مهد کودک گفتن که میخوان برای تو کلاس اسکیت بزارن ولی مامانی ،مامان دوستت ساغر با این کلاس موافقت نکرده و ساغرو به کلاس نمی فرسته.مامانی تو هم برای اینکه ساغردلش نخواد بهش نگو که کلاس اسکیت می ری.خوب!!!

مامان من که نمی تونم به دوستم دروغ بگم آخه اون دوستمه آدم که به دوستش دروغ نمی گه!!!!!!!!!!!!!!!!!

(درس بگیر مامان شیوا---------------آدم به دوستش دروغ نمی گه).

----------------------------------------------------------------------------------------------

مامان !

بله مامان جون؟

مامان میشه من فردا دوستمو  بیارم خونه بریم تو اتاقم بازی کنیم.

آره مامان جون  میشه.!!!!

------------------------------------------------------------------------------------------------

 

نويسنده: مامان آرشیدا (شیوا) ? تاريخ: دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ? موضوع: ?

گذر سریع عمر
آرشیدا خانم در جشن سال نو  ،مهدکودک(۲۲/۱۲/۸۷)

و قابل توجه ترین مسئله سرعت گذر عمر.

آرشیدا تو جشن تولد ۱ سالگیش چقدر کوچولو بوده و از دیدن شعله شمع حیرت زده.و بعد از گذشت ۲ سال اینقدر خانم و بزرگ.(۷/۱۲/۸۵)

 

نويسنده: مامان آرشیدا (شیوا) ? تاريخ: دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ? موضوع: ?

آرشیدا در یک ماه گذشته!!!!(فروردین ۸۸)

نويسنده: مامان آرشیدا (شیوا) ? تاريخ: شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ? موضوع: ?

اسباب بازی
مامان این چسبایی که میچسبونن رو اسباب بازیها برا چیه؟

مامان جون اینا یا قیمتشه یا اسم شرکتی که اسباب بازی رو ساخته یا ...........

.

.

.

.مامان ببین منم مثه اسباب بازیها شدم!!!!!!

 

نويسنده: مامان آرشیدا (شیوا) ? تاريخ: چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 ? موضوع: ?

سال نو مبارک
سال نو مبارک کوچولوی قشنگم.

داشتم برات توضیح می دادم که وقتی می ری عید دیدنی باید چه کار کنی .

اول وارد که شدی بعد از سلام ، دست که دادی میگی عید شما مبارک یا سال نو مبارک.

.

.

.

.

بعد که بهت عیدی دادن میگی دست شما درد نکنه !

.....مامان چرا عیدی میدن ؟؟؟؟

((((واقعا" برا چی عیدی می دن)))))

........مامان منم باید به کسی عیدی بدم؟؟

نه مامان جون بزرگترا به کوچیک ترا عیدی میدن!

.

.

.

.

بعد ۵ دقیقه شعر ساخته شده توسط دختر گلم!

نوروز..... نوروز ....با پولاش قشنگه ه ه ه ه ه ه !!!

نويسنده: مامان آرشیدا (شیوا) ? تاريخ: شنبه هشتم فروردین 1388 ? موضوع: ?

دختر گلم سال نو مبارک
عزیز مامان، بازم مامان چیزی رو اینجا مینویسه که تو باید بزرگتر بشی تا درکش کنی البته رسیدن اون موقع زیاد دیر نیست.

یادم بچهگی ها ۱ ماه قبل از سال جدید لباسامون و می گرفتیم و هر شب برا مامان و بابا شو اجرا می کردیم.

یادمه به عشق شمردن عیدی ها تو ۱۴ فروردین برای هر عید دیدنی که مامان و بابا می خواستن برن ،زودتر از اونا جلوی در منتظر وایساده بودیم تا با هر عید دیدنی رفتن عیدی بیشتری بگیریم.

یادمه ادمایی که من نبودم و بودن و حالا من هستم و اونا نیستن.دوست دارم آدمایی که من نبودم و اونا بودن و من هستم و اونا هستن.دوست دارم آدمایی که من بودم و اونا نبودن و من هستم و اونا هم هستن.

یادمه پدر بزرگه مهربونم که  من نبودم و اون بود وهمیشه مثل پدرم مواظبم بود و بود و بود .........و اون رفت...............و من هستم واون نیست.

یادمه دختر خاله مهربونمو که من نبودم و اون بود ۴ سال از من بزرگتر بود و همبازی بچهگیهام .ورقیبم تو عیدی گرفتنام بود وبود و بود................ و اون رفت ................رفت و دیگه نیومدو من هستم و اون نیست

من بودم و بودم تا خدا هدیه ای زیبا به من داد  (عزیز مامان  اون هدیه تو بودی)   .............من هستم و اون هست ..........دوست دارم ................من نیستم و اون هست.

مامان و بابای مهربونی دارم که من نبودم و اونا بودن .......................خدایا دوست دارم ....................من نیستم و اونا هستند.

برادرها و خواهر خوبی دارم .من بودم و اونا نبودن ..................خدایادوست دارم  .............من نیستم و اونا هستند.

عزیز دل مامان تا وقتی عزیزانت کنارت هستن قدرشون رو بدون .

خدایا تو سال جدید و نودل همه ی آدما رو شاد نگه دار.همه عزیزارو برا دوستدارانشون حفظ کن.

 

نويسنده: مامان آرشیدا (شیوا) ? تاريخ: چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ? موضوع: ?

هستم
هیچی فقط میخواستم بگم هستم

 

نويسنده: مامان آرشیدا (شیوا) ? تاريخ: یکشنبه بیست و نهم دی 1387 ? موضوع: ?

بدنیا امدن آرشیدا
بعد از مدت زمان طولانی بلاخره ویدئو ما درست شد  و آرشیدا پس از حفظ شدن فیلم مامان بابا رسید به فیلم تولد خودش که روی فیلم ویدئو بود.

اولش از دیدن صورت مامان کلی ناراحت شد و گفت :

مامان الان حالت خوبه؟

مامان چرا این کلاه و سرت کردن؟

بعد که داشت به دنیا اومدنشو میدید صداش در نمی یومد و چسبیده بود به تلویزیون و فکر کنم بچهم کلی شوکه شده بود.

یکدفعه گفت: مامان الان آرشیدا کوچولو رو میارن پیش تو یعنی من دیگه تنها نیستم ؟

یکی از قسمتهای فیلم که من خودم اصلا" نمی تونم نگاه کنم جایی که تازه آرشیدا رو آوردن پیش من وخاله شمیم داره از آرشیدا فیلم می گیره و آرشیدا دستاشو محکم حلقه کرده تو هم و یک دفعه سرشو می یاره بالا و به دوربین نگاه می کنه .واقعا" صحنه عجیبیه .بچهم یکجوری به دوربین نگاه می کنه که انگار داره با خودش می گه خدایا اینجا کجاست که من اومدم ؟؟؟اینا کین؟

ولی گویا ترین  قسمتش گذر سریع عمره!!

تا دو ماه دیگه دختر من ۳ سالش می شه .یعنی نزدیک به ۳ سال از این صحنه ها می گذره.

آرشیدا بعد از دیدن فیلم روزی ۱۰۰ بار منو بغل میکنه و میگه :

مامان دوستت دارم .

قوبانت بشم من.

مامان سرتو بژار رو شونم بخواب .

اشکی که تو چشم من جمع میشه و تعجب که این بچه کوچولو چطور میدونه که چطور باید احساساتشو نشون بده!!! و باز تعجب که یک بچه کوچولو می دونه چطور مامانشو که از دیدن دوباره این فیلم یاد سختیهای زایمان افتاده رو از ناراحتی در بیاره ولی آدم بزرگی که باید اون موقع حواسش به مامان بود ............بگذریم.(من دوران پس از زایمان خیلی خیلی بدی داشتم)

 خدایا شکرت شکرت شکرت شکرت ......

لذت در آغوش گرفتن فرزند بهترین و زیباترین لذت دنیاست که با هیچ چیز قابل مقایسه نیست .

خدایا شکرت.

دختر گلم مامان به اندازه یک دنیا دوستت داره

تو بهترین و زیباترین هدیه زندگی مامان هستی

 

نويسنده: مامان آرشیدا (شیوا) ? تاريخ: شنبه بیست و هشتم دی 1387 ? موضوع: ?

تولد دادا امین
۶ دی تولد دادا امین بود . 

دادا جون دوباره تولدت مبارک .ایشالله سال دیگه عروسیت

 

آرشیدا طبق معمول شمع ۲ سالگیش دستش بود و تولدو به نام خودش زد.

من هرکاری کردم آرشیدا لباس خودشو بپوشه قبول نکرد و گفت :مامان من میخوام لباش تو رو بپوشم تا زودتر مامان بشم و برم شر کار!!!!!!!

 آرشیدا تو خونه خودمون و تو خونه مامانم همیشه لباس منو می پوشه  و بچهم یکجورایی نبودن مامانشو با پوشیدن لباسش فراموش می کنه !!

 

نويسنده: مامان آرشیدا (شیوا) ? تاريخ: چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ? موضوع: ?

زندگی کن
یکجورایی دلم می خواست این مطلب رو اینجا بنویسم هر چند برای درک اون هنوز کوچولویی دختر گلم
مامان جون این مطلب رو برای خودم نوشتم تا هر وقت که می خوام به تو سر بزنم این مطلب رو بخونم و یک مامان خوب برات باشم.
 
 
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،اگر چیزی نخواهی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،اگر ازخودت قدر دانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانیکه خودباوری را در خود بکشی،وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
.
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده عادات خود شوی،اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...ا
اگر روز مرگی را تغییر ندهی،اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
توبه آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش،و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارد وضربان قلبت را تندتر میکنند،دوری کنی...ا
توبه آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر هنگامی که با شغلت،یا عشقت شاد نیستی،آنرا عوض نکنی،اگربرای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی،اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی بروی...ا
"امروز زندگی را آغاز کن"
 
امروز مخاطره کن!ا
 
امروز کاری بکن!ا
 
نگذار که به آرامی بمیری
 
شادی رافراموش نکن
نويسنده: مامان آرشیدا (شیوا) ? تاريخ: چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ? موضوع: ?

عروس شدن مامان
چند روز پیش بعد از مدتها مامانم اومده بود خونمون و طبق معمول که مامانا میان خونه ی بچه ها بعد از صرف نهار :

شیوا جون مامان ،فیلم عروسیتو بذار ببینم.

فیلم و گذاشتم و آرشیدا هم پا به پای مامانم داشت فیلم و نگا می کرد که یکدفعه گفت:

مامان پس من کجا م؟؟؟؟؟نه پیش عروسم نه پیش بابا!!!

مامان جون شما اینجا خونه ی مامانی اینا بودی!

بعد از یک مدت دیگه گفت :

مامان :دایی و بابایی وخاله و مامانی که اینجان.پس من خونه مامانی پیش کی موندم ؟؟

یک جورایی دوست نداشتم بهش بگم پیش فرشته ها بودی و داشتی قایم باشک بازی می کردی چون می دونستم اونوقت باز فکرش مشغول می شه و ......

هنوزم از اون روز همش می پرسه "مامان فیلم عروشیت کجاست ؟تا من خودمو پیدا کنم؟؟؟؟

نويسنده: مامان آرشیدا (شیوا) ? تاريخ: سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ? موضوع: ?

منو نی نی هام!
خیلی جالبه از بس من همش به آرشیدا می گم مامان بیا ! بیا اینجا عکس بگیریم.آرشیدا اون روز چند تا از عروسکاشو آورده نشونده رو مبلو می گه

مامان میشه از منو چند تا از بچه هام عکس بگیری.؟

البته مسئله مهم اینه که همه عروسکاش یک مامان دارند به نام ساناز و یک بابا به نام آریا.وهمه عروسکها لباسشون از تنشون در آومده و همون پارچه سفید که بدنهشون هست شده لباسشون).

(البته این نشانه عدالت دختر منه که دوست داره همه یک شکل باشن و کسی به لباس کس دیگه حسودیش نشه)

(اااااا آریااااااااا-----------بچه هاشون ------آرشیدا -------------------بچه هاشون -----------مامان  ساناز)

نويسنده: مامان آرشیدا (شیوا) ? تاريخ: سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ? موضوع: ?

ورزش کردن
سلام

جمعه بعد از مدتهای طولانی که با آرشیدا تنها نرفته بودم پارک یک دفعه به آرشیدا گفتم :

مامانی  میخوای یواشکی بدون هیچکس بریم پارک

بریم مامان

رفتیم پارک و بعد یک بازی حسابی آرشیدا گفت مامان حالا بریم ورزش کنیم.رفتیم طبقه پایین که وسایل ورزشی بود.

خیلی جالبه اولین بار که با آرشیدا رفته بودیم وسایل ورشی یکدفعه دیدم آرشیدا نیست .دیدم رفته پیش یک آقایی که داشت دراز نشست می رفت ،اونم مشغوله دراز نشست رفتن شده.{اون موقع شب بود و نمی شد ازش عکس گرفت ولی جمعه هم بدو بدو رفت و می گفت مامان بیا وژش کنیم.}

 

نويسنده: مامان آرشیدا (شیوا) ? تاريخ: سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ? موضوع: ?

تنبیه کردن مامان
دیروز من و آرشیدا گفتگو ی نازیبایی !!با هم داشتیم

وقتی رفتم و آرشیدا رو از خونه مامانی برداشتم تا بریم خونه.{مسیر رفت ما بسیار طولانیه طوری که در بعضی مواقع حدود ۲ ساعت طول می کشه}.آرشیدا گفت:

"مامان کنتلل در و می دی به من تا وقتی رسیدیم خونه من دلو واژ کنم"

مامان جون!اگه کنترل رو بدم به تو مثل اوندفعه گم می کنی و من دم در خونه باید کلی دنبال کنترل بگردم!

"نه مامان گول می دم ایندفعه گم نکنم"

قول دادی ها مامان !بیا بگیرش

خلاصه ما راه  افتادیم.

"مامان اگه من الان این دکمه رو بزنم در خونمون باز می شه؟؟"

نه مامان جون باید این کنترل رو روبروی در بگیری

رسیدیم دم در خونه

مامان !آرشیدا جان می شه کنترل رو بدی

"مامان من کنتلل رو گم کردم"

چــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟

"من کنتلل رو گم کردم"

فکر کنید من خسته از صبح تا ساعت ۸ شب بیرون خونه حالا هم دم در خونه بدون کنترل در !با کلی با رو بندیل باید چی کار می کردم.

متاسفانه کاری که نباید می کردم.--------عصبانی شدم-------

آرشیدا مگه من نگفتم که ............................

آرشیدا هم --بچهم زد زیر گریه

-----------------------------------------------

آخر شب موقع خواب آرشیدا گفت:

"مامان من تو ماشین خوابم برد که کنتلل از دستم افتاد و گم شد."

منو می گی از عذاب وجدان خوابم نمی برد.

حالا تصمیم گرفتم برای خودم تنبیه در نظر بگیرم.یک تنبیهی که اگه دیگه باعث شدم بچهم گریه کنه  آدمم کنه .

شما تنبیه خوب برای مامانا  سراغ ندارین ؟؟؟

 

 

نويسنده: مامان آرشیدا (شیوا) ? تاريخ: دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 ? موضوع: ?

سلام عزیز مامان

نمی دونم امروز هوا ابری من اینجوریم یا واقعا" دلم گرفته!دیروز ما باهم رفتیم خونه عزیز (مامان بزرگ مامان) .آخه عزیز چشماشو عمل کرده بود وحالش زیاد خوب نبود .مامان جون! می دونم که می دونی مامان شیوا چقدر عزیزشو دوست داره .به قول خودت تو " هژار تا دوستش دارم".می دونی مامانی! یک جورایی احساس کردم دیگه ممکنه زیاد نتونم عزیز رو ببوسم یعنی احساس کردم وقت کمی دارم تا 
{بازم به قول خودت }بخوام"  همش عزیزو ماچ کنم " .

از این احساسم خیلی ترسیدم.خیلی خیلی.ولی یک حسی به من می گه همه به این نقطه می رسیم یکی روال عادیشو طی می کنه یکی هم ممکنه بر اثر یک حادثه به آخر خط برسه.

می دونی مامانی!چیزی که اذیتم می کنه اینه که احساس کردم عزیز اصلا" دوست نداره که فکر کنه ممکنه آخر .........باشه.احساس می کنم عزیز یا حتی به نظر من همه ی آدما تازه وقتی به این نقطه می رسند دوست دارن مثل بقیه ی آدما باشن.مامان جون !شاید اینقدر حالم بده که نمی تونم احساسم رو بنویسم.اما دختر من .

از زندگیت نهایت استفاده رو بکن.هر کاری رو که فکر می کنی دوست داری انجام بدی انجام بده.هر جا دوست داری بری برو.حسرت هیچ چیزی رو ،هیچ چیزی رو به دلت نذار.منم با تمام توانم حمایتت می کنم .دخترم همه میریم دیر و زود داره . پس عزیز کوچولوی مامان

زندگی کن عزیزم زندگی زندگی زندگی

نويسنده: مامان آرشیدا (شیوا) ? تاريخ: دوشنبه سیزدهم آبان 1387 ? موضوع: ?

گردنبند پا
مامان .گردنبند پاتو بستی!

گردنبند پام؟؟؟؟

آره مامان.ایناهاش!

آهان.

مامان !برای منم گردنبند پا می بندی؟؟؟

آره مامان جون.

نويسنده: مامان آرشیدا (شیوا) ? تاريخ: یکشنبه پنجم آبان 1387 ? موضوع: ?

بادبادک بازی
روز پنجشنبه ۱۱ مهر ۸۷ ما (بابا و مامان و آرشیدا)رفتیم پارک پردیسان برای جشن بادبادکها که به مناسبت افتتاح برج میلاد برگزار شده بود.موقع رفتن هر چی دنبال بادبادک آرشیدا گشتم پیدا نکردم .همیشه همین طوره  هر چیزی رو که می خوام به موقعش نمی تونم پیدا کنم.حالا اگه چیزی رو نخوای دائم جلوی دست وپات٫ !گفتم می ریم همون جا یک بادیادک می خریم.

 بعد از خرید حالا نوبت آمده کردن و وصل کردن نخ بادبادک٫ که طبق معمول مامان و آرشیدا تماشاچی هستن و همهی کارا رو بابا انجام میده.

آرشیدا در تمام مدتی که بابا داشت بادبادکشو بالا و بالاتر می برد نگران این بود که مبادا بادبادکش از بادبادک بقیه پایینتر باشه و همش می گفت "بابا بالاتر"

بعد از یک عصر  پر هیجان آرشیدا   سرحال وخوشحال  گفت "خوب مامان حالا بریم پارک.!!!!!"

نويسنده: مامان آرشیدا (شیوا) ? تاريخ: شنبه سیزدهم مهر 1387 ? موضوع: ?

 مامان :آرشیدا مامان، دوباره لباساتو ،اسباب بازیهاتو ریختی تو خونه؟

 آرشیدا: هوم م م !

 مامان: آخه مامان من خسته می شم اینقدر خونه رو تمیز کنم.

 آرشیدا: اوم م م م

 مامان :بدو برو تمیز کن!

 آرشیدا :هوم م م م م !

بعد دو سه دقیقه .

 آرشیدا:مامان من تو رو دوست دارم.؟؟؟

 مامان: آره مامان جون تو منو دوست داری!

 آرشیدا :مامان من به حرف تو گوش می دم ؟؟

 مامان: آره مامان جون تو به حرف من گوش می دی!

 آرشیدا :مامان بذا بوست کنم.لپتو بده! ماچ ماچ

 آرشیدا :حالا  لباتو بوس کنم.ماچ ماچ

 آرشیدا :حالا تو منو بوس کن

  مامان: ماچ ماچ ماچ

 آرشیدا: نه مامان لپم و بوس کن!!!!

 مامان :چشم مامان جون اینم لپت ! ماچ ماچ

 آرشیدا :مامان من نمیرم جم کنم خودت لباسامو جم کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نويسنده: مامان آرشیدا (شیوا) ? تاريخ: شنبه ششم مهر 1387 ? موضوع: ?