تبليغاتX
آرشیدای مامان
بانوی آریایی درخشان.آر : مخفف کلمه آریائی است.شید : مخفف کلمه خورشید.ا : علامت تانیث(بانو)
 
خیلی اتفاقی امروز داشتم چرخی تو اینترنت می زدم که رسیدم به سایت ایران اسکواش و دیدن چهره آشنا "سهیل شاملی " و "علیرضا شاملی"پسرهای  عمه شیرین .با اجازه مسئولین سایت لینک این مطلب رو اینجا قرار می دم.
 
متن کامل :
امروز را اختصاص دادیم به بهترین جوان قهرمان کشور، سهیل شاملی. سهیل شاملی بدون شک در سال گذشت مرد سال جوانان کشور بود و چه در مسابقات داخلی‌ چه در مسابقات خارجی‌ خوش درخشید و عملکردش از بقیه جوانان ملی‌ یک سر و گردن بهتر بود. در مسابقات داخلی‌ سهیل برای اولین بار توانست خود را به جامعه ۴ نفر برتر مسابقات کلوز ستلایت برساند. چند ماه بعد در سهیل توانست با شکست مدعیان در مسابقات انتخابی تیم ملی‌ جوانان به عضویت این در آید تا آماده عظام به انگلستان و اسکاتلند گردد. در بریتیش و اسکتیش جونیور سهیل ستاره تیم ملی‌ بود و حریفانش از کشور‌های مختلف را مغلوب سخت و توانست به مقام پنجم مسابقات اسکتیش جونیور دست یابد. در سری لانکا نیز با وجود اینکه تیم ملی‌ عملکرد خوبی‌ نداشت، سهیل باز هم بهترین ایرانی‌ بود و توانست نمایندگان چین و اردن را مغلوب خود کند. مطمئناً از سهیل ۱۶ ساله در سال ۹۰ بیشتر خواهیم صحنید. از این رو سهیل شاملی را تاثیرگذار‌ترین جوان سال ۸۹ خوانده و روز دوازدهم نوروز را به اسم سهیل شاملی نامگذاری می‌نمائیم.
 
 
.boys british
 
تهران - 'سهيل شاملي' عصر جمعه، چهارمين مدال طلاي ايران در رقابت هاي بين المللي اسكواش جوانان اسكاتلند را به دست آورد.

دیدارهای پایانی مسابقات ردهای سنی در حالی به پایان رسید که علیرضا شاملی بدون باختن حتی یک گیم قهرمان شد.


nokhbe 2

آرشیدا و مامانش و دایی فرهاد هم امیدوارند شما دو گل شاداب همیشه و همیشه موفق باشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 11:15  توسط مامان آرشیدا (شیوا)  | 

سلام

فردا ۳/۳/۹۰ روز مادره

من هم نقش دختر دارم هم نقش مادر.

نقش اول :دختری که مادری داره بی همتا ،مادری که کل جوونیش و زندگیش رو به خاطر دخترش گذاشته.مادری که تو تمام دوره مدرسه همه حسرتش رو می خوردن و همیشه در خیلی مواقع همراز همه ی همکلاسی هام بود.مادری که بنا به شرایط زندگی هم مادر بود و هم پدر.مادری که هنوز هم که هنوزه حلال همه مشکلات زندگیمه ،مادری که همیشه نفسم بوده و هست.مادری که مثل کوه همیشه تکیه گاهم بوده..............مامان جونم دخترت یه دنیا دوستت داره...........نفسم به نفست بسته است

                               

نقش دوم:نقش مادری ،احساسی که به جرات میتونم بگم با هیچ، با هیچ و با هیچ احساسی تو زندگی قابل مقایسه نیست.هیچ وقت لحظه اولی که چشمم به چشمهای سیاه کوچولوت افتاد یادم نمیره .انقدر عظمتش زیاد بود که نمی تونستم درکش کنم....اولین باری که گفتی مــــــــااامـــــــــا ..دنیا رو بهم دادن...وقتی مجبور بودم کارهایی رو برات انجام بدم که قبلا" حتی حاضر نبودم بهش فکر کنم تازه فهمیدم با وجودت من دارم کامل می شم و وجودت باعث رشد روحمه........آنقدر با احساسی که غیر قابل وصفه.........دیروز که دست زیر سرت بود و مثلا" داشتی تلویزیون نگاه می کردی و در فکر ...........که یکدفعه گفتی :مامان من چه جوری برات کادو بخرم که متوجه نشی.........بیا با من بریم فروشگاه ولی وقتی من داشتم کادو می خریدم چشماتو ببند و نبین که من برات چی می خرم........دخترم من بهترین هدیه رو دارم و اون وجود خودته........امیدوارم لایق این هدیه باشم و باغبان خوبی باشم برای پرورش گل وجودت........دختر گلم یه عالمه دوستت دارم ......نفسم به نفست بسته است.

                        

خدایا

همه مادرها رو برای دخترهاشون نگه دار

همه دخترها رو برای مادرشون

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 10:53  توسط مامان آرشیدا (شیوا)  | 

امسال عیدآرشیدا برای دومین باررفت کیش خونه عمه جون.که انصافا" یکی ازبهترین مسافرتها بود و خیلی خیلی خوش گذشت .که همینجا آرشیدا از عمه جون وعمو جون وسیما و سهیل و علیرضا خیلی خیلی تشکر میکنه .ایشاله بتونیم تو تهران زحمتهایی که دادیم رو جبران کنیم.

 

 

سیزده بدرم که درکنار سواحل زیبای کیش  حسابی خوش گذشت.

 

علیرضا داشت چک میکرد که دریا عروس دریایی داره یا نه !!!که متاسفانه داشت و آرشیدا نتونست بره تو آب.

البته روند عکسها نشونمیده که اگه چند ساعت بیشتر مونده بودیم دیگه.....

 

و اما ماجرای کاریز :از اولین لحظه که وارد کاریز شدیم آرشیدا گفت مامان اینجا خونه سفید برفی ه !!!!الان منتظره تا بیان نجاتش بدن و خلاصه کل مسیر رو پدرو دخترتو تمام کاریز جاهایی که میشد رفت ونمی شد رفت دنبال سفید برفی گشتن  و البته فراموش نشه که در این ماجرا بابا نقش مرد نجات دهنده را بازی می کرد.

  

 

و درنهایت سفید برفی نجات پیدا کرد که البته کسی نبود جز آرشیـــــــــــــــــــــــــــــــــــدا.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 12:16  توسط مامان آرشیدا (شیوا)  | 

 ۸ فروردین رفتیم جشن جهانی نوروز در تالار وحدت .درمورد خود جشن که بهتره هیچ چیزی نگم ولی بیرون تالار خیلی جالب بود .تعداد هفت  سفره هفت سین چیده بودند وگروه رقص از  تمام اقوام ایرانی  وکشورهایی که نوروز داشتند حسابی رقصیدن و مردم هم که منتظردیدن این صحنه ها ، حسابی شادی کردن.

 

 

 

روز بعدش هم رفتیم سینما فیلم "جدایی نادراز سیمین" که متاسفانه اشتباهکردم و آرشیدا رو هم بردم و این فیلم اینقدر تلخ بود که مجبور شدم روز بعد آرشیدا رو ببرم کوه تا شاید اشتباهم جبران بشه و فیلم یادش بره.

یاد دفعه قبل که رفتیم توچال به خیر که هیچ جا از شدت برف معلوم نبود ولی یک هفته ی آرشیدا ساخته شده بود. از بس بهش خوش گذشته بود.

 

تو عید امسال مامان بزرگ وبابابزرگ رفتن مکه .موقع برگشت ،وقتی بابا داشت کارهای استقبال رو انجام میداد آرشیدا میگفت :مامان این عکس چیه ؟....مکه.....این چیه؟مدینه ..........مامان منم الان هم میرم مکه هم میرم مدینه؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 16:27  توسط مامان آرشیدا (شیوا)  | 

عزیز دلم ،تولد ۵ سالگیت مبارک .

مرسی از اینکه هستی.

مرسی از اینکه با صدای خنده هات منو از خستگی های روزمره فارغ می کنی.

مرسی از اینکه با روزی ۱۰۰ بار گفتن "مامان دوس ت دارم "به من یادآوری می کنی که وقتی آدم کسی رو دوست داره باید بهش بگه"

مرسی .........

مرسی..............

یه عالمه دوستت دارم فرشته کوچولوی من.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 14:38  توسط مامان آرشیدا (شیوا)  | 

روزگارت برمراد

روزهایت شادشاد

آسمانت بی غبار

سهم چشمانت بهار

قلبت از هرغصه دور

بزم عشقت پرسرور

بخت و تقدیرت قشنگ

عمر شیرینت بلند

سرنوشتت تابناک

جسم و روحت پاک پاک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 11:27  توسط مامان آرشیدا (شیوا)  | 

 

 سلام

 

 تولد بابافرهاد

 

 

 آرشیدا پاندا

 

 

                              مسافرت دامغان

 

                     تولد بابا فرهاد

 

 

 

                                 مسافرت شمال

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 15:26  توسط مامان آرشیدا (شیوا)  | 

سال نو مبارک

اینم افتتاحیه سال ببر

آرشیدا امسال  تمام اجزاء هفت سین روبلد بود و خودش سفره هفت سین رو چید.

 بعد از مراسم هفت سین ،اولین کاری که کرد این بود که کیف هاشو آماده کرد و دستش گرفت و

پیش به سوی جمع کردن عیدی هاااااااااا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 11:20  توسط مامان آرشیدا (شیوا)  | 

دختر گلم تولدت مبارک

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 10:44  توسط مامان آرشیدا (شیوا)  | 

سلامی دوباره

بعد از مدت طولانی بالاخره تونستم آرشیدا رو ببرم آتلیه تا عکس بگیره .

آرشیدا در 26 شهریور 88

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 11:1  توسط مامان آرشیدا (شیوا)  | 

سلام

بعدازاین همه مدت خیلی برام سخت بود که چه جوری بنویسم

عکسهای زیر مربوط به مسافرت شمال تو عید فطر امساله.۲۹ شهریور ۱۳۸۸

آرشیدا خانم طبق معمول دوباره اینجا قهر کرده

البته دایی امین موفق میشه با وعده خرید ۷ عدد آدامس (البته ۷ عدد آرشیدا یعنی ۳ تا)با آرشیدا آشتی کنه.

اینم آرشیدای خندان  بعد از  گرفتن ۷ تا آدامش موژی

(عروسکی که بغل آرشیداهست جناب آقای آریا خان هستند که از نظر آرشیدا جایگاه ومقامی مساوی و در بعضی مواقع بالاتر از مامان و بابا دارند.)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 11:56  توسط مامان آرشیدا (شیوا)  | 

پنجشنبه ۱۴/۳/۸۸ ما حرکت کردیم به طرف خطه زیبای مازندران.

آرشیدا خانم هم که عاشق آب و دریا ودو تامایوشو گذاشت تو کیفش که یک وقت مامان اونا رو گم نکنه.

بعد هم که لب دریاوشیطنتهااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

فرداشم نمک آبرود و حسابی خوشگذروندن

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 14:50  توسط مامان آرشیدا (شیوا)  | 

یک مشکلی هست که هر از چندگاهی هی پیدا میشه هی گم میشه .اونم مشکل سرفه های مسلسلی آرشیدا ست که واقعا" فکر منو مشغول کرده و اعصابمو خورد.

بچهم یکدفعه شروع میکنه به سرفه های پی در پی به طوری که رنگ صورتش بر می گرده و صورت کوچولوشو کلی اذیت میکنه.

دیروز میخواستم ببرمش دکتر جدیدی که آدرسشو گرفته بودم و متخصص آلرژی بود .

وقتی از مهد اومد دیدم زیاد سر حال نیست ،یک کم باهاش بازی کردم که سر حال بشه و پیش دکتر زیاد اذیت نکنه.

موقع رفتن شده بود و هرچی میگم:آرشیدا مامان بدو دیر شدا !

مامان کجا میخوام بریم؟

میخوایم بریم پیش دوست بابا!!!

چی کار کنیم؟

عکستو نشون بدیم بگیم آرشیدا چرا اینقدر سرفه میکنه؟

مامان من نمییام!!!!!!!!

دخترم آقا دکتر که آمپول نمی ده فقط میگه دهنتو باز کن .............همین!

مامان تو برو پیش آقا دکتر و دهنتو باز کن تا ببینه!!!!

.

.

باشه آرشیدا نیا !خودم تنها می رم.

من رفتم و در خونه رو بستم .۴ دقیقه پشت در وایسادم و طاقت نیاوردم رفتم تو.

مامان میدونستم زود زود بر میگردی!!!!!

نه مامان جون کیفمو جا گذاشتم اومدم کیفمو بر دارم

.

برا اینکه ضایع نشم دوباره داشتم می رفتم بیرون که آرشیدا گفت:

مامان تو بری شنگول و منگول مییان پیش من؟

نه مامان جون

آقا گرگه چی مییاد اینجا؟

نه مامان جون

خوب پس برو

.

.

.

.

۱۰ دقیقه گذشت و آرشیدا خانم نه تنها نیومد بیرون بلکه داشت تو خونه برا خودش آواز میخوند

انگشتم کجایی ؟ انگشتم کجایی؟ . .. . . . .. .........زیر دماغ من!! هیسسس هیسسسسس

یک توپ دارم گل گلییه سرخ و سفیدو آبییه......................................

دیدیم فایده ندارم ......زنگ در خونه رو زدم

یکبار.....دو بار........سه بار.........چهار بار...............یکدفعه آرشیدا گفت:

آقا گرگه اینقدر زنگ نزن من درو باز نمیکنمممممممممممم!!!!!!!!!!

.

.

.

بعد از ۴۵ دقیقه مثل یک انسان درمانده ،مودب رفتم تو و با منت کشی از دختر عزیزم اونو بردم دکتر!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 15:20  توسط مامان آرشیدا (شیوا)  | 

آرشیدا مامان جون،از مهد کودک گفتن که میخوان برای تو کلاس اسکیت بزارن ولی مامانی ،مامان دوستت ساغر با این کلاس موافقت نکرده و ساغرو به کلاس نمی فرسته.مامانی تو هم برای اینکه ساغردلش نخواد بهش نگو که کلاس اسکیت می ری.خوب!!!

مامان من که نمی تونم به دوستم دروغ بگم آخه اون دوستمه آدم که به دوستش دروغ نمی گه!!!!!!!!!!!!!!!!!

(درس بگیر مامان شیوا---------------آدم به دوستش دروغ نمی گه).

----------------------------------------------------------------------------------------------

مامان !

بله مامان جون؟

مامان میشه من فردا دوستمو  بیارم خونه بریم تو اتاقم بازی کنیم.

آره مامان جون  میشه.!!!!

------------------------------------------------------------------------------------------------

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 13:37  توسط مامان آرشیدا (شیوا)  | 

آرشیدا خانم در جشن سال نو  ،مهدکودک(۲۲/۱۲/۸۷)

و قابل توجه ترین مسئله سرعت گذر عمر.

آرشیدا تو جشن تولد ۱ سالگیش چقدر کوچولو بوده و از دیدن شعله شمع حیرت زده.و بعد از گذشت ۲ سال اینقدر خانم و بزرگ.(۷/۱۲/۸۵)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:15  توسط مامان آرشیدا (شیوا)  | 

آرشیدا در یک ماه گذشته!!!!(فروردین ۸۸)

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 9:52  توسط مامان آرشیدا (شیوا)  | 

مامان این چسبایی که میچسبونن رو اسباب بازیها برا چیه؟

مامان جون اینا یا قیمتشه یا اسم شرکتی که اسباب بازی رو ساخته یا ...........

.

.

.

.مامان ببین منم مثه اسباب بازیها شدم!!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:16  توسط مامان آرشیدا (شیوا)  | 

سال نو مبارک کوچولوی قشنگم.

داشتم برات توضیح می دادم که وقتی می ری عید دیدنی باید چه کار کنی .

اول وارد که شدی بعد از سلام ، دست که دادی میگی عید شما مبارک یا سال نو مبارک.

.

.

.

.

بعد که بهت عیدی دادن میگی دست شما درد نکنه !

.....مامان چرا عیدی میدن ؟؟؟؟

((((واقعا" برا چی عیدی می دن)))))

........مامان منم باید به کسی عیدی بدم؟؟

نه مامان جون بزرگترا به کوچیک ترا عیدی میدن!

.

.

.

.

بعد ۵ دقیقه شعر ساخته شده توسط دختر گلم!

نوروز..... نوروز ....با پولاش قشنگه ه ه ه ه ه ه !!!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 9:58  توسط مامان آرشیدا (شیوا)  | 

عزیز مامان، بازم مامان چیزی رو اینجا مینویسه که تو باید بزرگتر بشی تا درکش کنی البته رسیدن اون موقع زیاد دیر نیست.

یادم بچهگی ها ۱ ماه قبل از سال جدید لباسامون و می گرفتیم و هر شب برا مامان و بابا شو اجرا می کردیم.

یادمه به عشق شمردن عیدی ها تو ۱۴ فروردین برای هر عید دیدنی که مامان و بابا می خواستن برن ،زودتر از اونا جلوی در منتظر وایساده بودیم تا با هر عید دیدنی رفتن عیدی بیشتری بگیریم.

یادمه ادمایی که من نبودم و بودن و حالا من هستم و اونا نیستن.دوست دارم آدمایی که من نبودم و اونا بودن و من هستم و اونا هستن.دوست دارم آدمایی که من بودم و اونا نبودن و من هستم و اونا هم هستن.

یادمه پدر بزرگه مهربونم که  من نبودم و اون بود وهمیشه مثل پدرم مواظبم بود و بود و بود .........و اون رفت...............و من هستم واون نیست.

یادمه دختر خاله مهربونمو که من نبودم و اون بود ۴ سال از من بزرگتر بود و همبازی بچهگیهام .ورقیبم تو عیدی گرفتنام بود وبود و بود................ و اون رفت ................رفت و دیگه نیومدو من هستم و اون نیست

من بودم و بودم تا خدا هدیه ای زیبا به من داد  (عزیز مامان  اون هدیه تو بودی)   .............من هستم و اون هست ..........دوست دارم ................من نیستم و اون هست.

مامان و بابای مهربونی دارم که من نبودم و اونا بودن .......................خدایا دوست دارم ....................من نیستم و اونا هستند.

برادرها و خواهر خوبی دارم .من بودم و اونا نبودن ..................خدایادوست دارم  .............من نیستم و اونا هستند.

عزیز دل مامان تا وقتی عزیزانت کنارت هستن قدرشون رو بدون .

خدایا تو سال جدید و نودل همه ی آدما رو شاد نگه دار.همه عزیزارو برا دوستدارانشون حفظ کن.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 9:25  توسط مامان آرشیدا (شیوا)  | 

هیچی فقط میخواستم بگم هستم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 13:47  توسط مامان آرشیدا (شیوا)  |